تبلیغات


ای نیست كرده هست را بشنو سلام مست را.مستی كه هر دو دست را پابند دامت می‌كند.مولانا
__
پدر دستم را بگیر !.......سراب!
30 تیر 87 - 12:14

در آخرین ماه از بهار 56 دل به دریا زده و تصمیم گرفتم قبل از اینكه قافله بهار بار بندد و مرا به تابستان بسپارد هفت ماهه بدنیا آمدم !در شهری رویایی بنام مسجد سلیمان .تولد من باعث برهم خوردن نظم خانواده شد و در دوره ای كه بیش از دو فرزند داشتن مجاز نبود سوم شدم و مثل هر كودك دیگری ، پدر و مادرم در نهایت دقت و وسواس برای بزرگ شدن و قوی شدن من كوشیدند ! پدرم با تولد من به استخدام شركت نفت درآمد . دو ماهه بودم كه به شهر امیدیه هجرت كردیم وحالا كه 30 ساله ام و كارمند شركت نفت پدرم بازنشست شركت نفت شده است . همیشه همه جا از مادر گفته اند و من از پدر میگویم زیرا كه همیشه زحمات و خستگی هایش به نام وظیفه خوانده میشوند ...وقتی كوچكتر بودم پدرم كه خواب بود به دیدنش میرفتم نگاهش میكردم و نا خودآگاه اشك میریختم !زیرا كه همیشه خسته بود همیشه كارش سخت بود و در هوای گرم و شرجی تابستان و سوز سرمای استخوان سوز زمستان خوزستان در بیابان در كنار یكی از صدها چاه نفت وظیفه نگهداری و بازرسی از چاه را بعهده داشت كه مبادا چاه تب كند و یا نبضش تندتر یا كندتر از آنچه كه باید بزند بطپد.همیشه دلم می خواست وقتی خواب است دست هایش را ببوسم و لمس كنم و دستهای زبر و قدرتمند و پینه بسته اش را در دستهای كوچك و طرد و سفیدم كه روز بروز سبزه تر میشدند ! بگیرم ، هنوز هم دلم می خواهد .پدرم بی نهایت پاك و مظلوم بود انگار كه اهل زمین نبود و فیلسوفانه فكر و زندگی میكرد ! و بی شك فیلسوفانه به دنیا نگاه كردنش در رفتار ما فرزندان هم بی اثر نبود . وقتی خسته از كار روز یا شبش باز میگشت فقط دلش می خواست بخوابد و ما بچه ها فقط دلمان می خواست بازی كنیم و مادر فقط دلش می خواست حرف بزند و كتاب بخواند ! و اینگونه روزها گذشتند !ما بزرگ شدیم و تعدادمان زیادتر زیرا كه دیگر داشتن بچه های بیشتر غیر مجاز كه نبود هیچ ، مایه فخر و سربلندی پدر و مادر پیش اقوام و همچنین جامعه بود ! همیشه دلایل فخرفروشی در طول تاریخ تغییر میكند خواندن تاریخ اینرا به من آموخته ، البته نوشتم تاریخ ! فكر نكنید تاریخ خوانده ام یا حتی علاقه ای به خواندنش داشته ام هرگز هرگز همیشه از تاریخ متنفر بودم زیرا كه حماقت ها و اشتباهات و گاهی پیروزی های ملتها را ثبت میكند و هیچگاه هیچ ملتی تاریخ را نمی فهمد بلكه حفظ و حفظ (حفظ اولی :نگهداری در كتابخانه و موزه و... و حفظ دومی :درس تاریخ در مدارس بعنوان یك درس حفظی محسوب میشود ) میكند ! و من تاریخ را می فهمیدم و خواندن و فهمیدنش روحم را پلاسیده میكرد و معدلم را غیر 20 !

به پنجه ای که ندارد نشان ز تاول و تیغ

                                          سزاست تا چو زنان باغ گل بپیراید

 

گفتی هجرت كنیم و مادر بقچه نان و پنیرو ریحانی آماده كرد

سفركردید بی هیچ !

دردهای تورا دیدم ، بارها شاهد كشته شدن و زنده شدنت بودم

 اشكها و دعاهای مادر را هم دیدم بارهاو بارها

پدر ، گم شده ام .دراین شهر خاك گرفته بی رویا و امید ذوب شده ام ، تمام شهر مرا می شناسد اما من هنوز غریبه ام ، اینجا جای من نیست !

روبرویم نشسته ای و با نگاه نگرانت بلندای قامتم را تماشا میكنی ، می دانم بد شده ام می دانم با تلخ زبانی هایم گاهی رنجورت می كنم ! تو می دانی و خدا كه پاك زیسته ام  و سرمایه ام قلب پاكیست كه هیچ ناپاكی اجازه ورود به آنرا ندارد و مادرو پدری كه همه زندگی خود را به پایم ریخته اند .

نمی خواهم بازهم با آب مانده تانكرهای فلزی این شهر وضو بگیرم دلم دریا می خواهد ، پدر ما اینجا غریبیم ! بیا از اینجا برویم .

پدر دلگیرمباش ، دخترت بزرگ شده بیش از چیزی كه باید می فهمد ، دخترك تنهایت در راه مانده اما دوباره بلند می شود ، دوباره حركت می كند .

نترس پدر می توانم نگران نباش  مادر یك جلد قرآن كوچك در كیفم گذاشته یعنی مرا به خدا سپرده توهم نگران نباش تاب دیدن چشمهای غمگینت را ندارم دستم را بگیر!

درست مثل زمان كودكی ام كه راه رفتن یادم دادی هربار كه زمین میخوردم دست وپایم را میبوسیدی وبلندم میكردی  یادت كه هست  !

پدر دستم را بگیر !

WomanFaravaharArtist.jpg

یک شبی مجنون نمازش را شکست 
      بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
 پُر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
 وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم می زنی
 دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
 من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
  دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر می زنی
 در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

كوپه ویژه خواهران نبود !

همراه من اصلا زنگ نخورد ...

كنارمن جای خالی كسی بیداد میكرد

و من اندوهگین از ابتدا تا انتهای سفر به دوردست خیره شدم !

گمكرده ای دارم نمیدانم ازچه تنها رهایم كرده نمیدانم !...

تو خبری از او نداری؟!

فرخی سیستانی

 

 

 

 

 

دل من همی داد گفتی گوایی
كه باشد مرا روزی از تو جدایی

بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گوایی

من این روز را داشتم چشم و زین غم
نبوده ست با روز من روشنایی

جدایی گمان برده بودم ولیكن
نه چندان كه یك سو نهی آشنایی

به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده ست جز بیگنایی

بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زود سیری چرایی

كه دانست كز تو مرا دید باید
به چندان وفا این همه بی وفایی

سپردم به تو دل ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی

دریغا دریغا كه اگه نبودم
كه تو بی وفا در جفا تا كجایی

همه دشمنی از تو دیدم ولیكن
نگویم كه تو دوستی را نشایی

نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش تا بیش ازین آزمایی
!!!

کسی گفت چیزی را از یاد برده ام .مولانا گفت:

در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست . تنها یک چیز را نباید از یاد برد . تو برای کاری به دنیا آمده یی که اگر آن را به انجام نرسانی ، هیچ کاری نکرده یی . از آدمی کاری بر می آید که آن کار نه از آسمان بر می آید نه از زمین و نه از کوهها،اما تو می گویی کارهای زیادی از من بر می آید ، این حرف تو ،به این می ماند که :

شمشیر گرانبهای شاهانه یی را ساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشته ام یا این که در دیگی زرین شلغم بار کنی ، یا کارد جواهر نشانی را به دیوار فرو بری و کدوی شکسته یی را به آن آویزان کنی.ای نادان! این کار از میخی چوبین نیز بر می آید .خود را اینقدر ارزان مفروش که بسیار گرانبهایی!

بهانه می آوری که من با انجام دادن کارهای سودمند ، روزگار می گذرانم . دانش می آموزم ، فلسفه و فقه منطق و ستاره شناسی وپزشکی می خوانم ، اما اینها همه برای توست ، تو برای آنها نیستی .اگر خوب فکر کنی درمی یابی که اصل تویی و همه ی اینها فرع است .تو نمی دانی که چه شگفتیها و چه جهانهای بیکرانی در تو موج می زند.آخر این تن تو اسب توست ، اسبی بر سر آخور دنیا. خوراک این اسب که خوراک تو نیست !

فیه مافیه - مولوی

16/5/87

 

سراب

استاد گفت :

شهرتو سراب های زیبایی دارد !

ومن می گویم "آری آنقدر زیبا كه بعد اینهمه ساااال دویدن و نرسیدن ، بازهم می دویم !"

ممنون استاد كه تنها زیبایی شهر مرا به من نشان دادی !

87/5/19

سراب

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
 گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
 رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
 خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
 این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
 در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
 وز خویش می ربود
 از دور می فریفت دل تشنه مرا
 چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
 دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
 می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
 کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
 بنما کجاست او

سایه

87/05/21

 


  • ارسال نظر (20)
برای ارسال نظر باید به سایت وارد شوید.
نظرها
         
13 شهریور 1387 ساعت 10:15
کوچه خالیست و شب تازه شروع شده .منم و خلوت یک پنجره. و راز و نیاز با ماه و آلبومى لبریز از خاطرات. باید یادم بماند غریبه فقط غریبه است و نباید بیش از این از او انتظار داشت.من خسته ام!.خسته از ندانستن جرمى که به خاطرش این چنین سر در گمم . من تمام احساسم را در لحضه هایم ترسیم مى کنم. رهسپار جاده هاى زندگى هستم . من از دریا آموخته ام که صبور باشم.
22 مرداد 1387 ساعت 13:40
سلام ...
شهبانوی عزیز ...شاهانه نوشتی و بسیار زیبا و لطیف پدر رو تصویر كردین . مهربانی كه در گذر زمانه خستگی و كار و تامین معاشش تجلی عشق و علاقه به همسر و فرزند است .
مگر نه آنست كه تلاش برای خانواده با جهاد در راه خدا برابر دانسته شده .
پس دلاوری كه در راه خدا پیكار میكند و مهربان و نگران به خانواده خویش است ... اگر نبود عشق مادر به فرزندی كه در درونش پروش می یابد ..كسی را یارای برابری و نشان عشق پدر به همسر و فرزند نبود ....
قلمتان رنگین و وزین و مطالبتان پربارتر و الحق .. دست مریزاد ..
شاد و موفق در كنار خانواده سلامت باشید ..
..
ارادت : محسن
شهبانو          
20 مرداد 1387 ساعت 09:27
من كه ادعایی ندارم باشه مطلب مال تواه قبول اما حس خودم بود به خدا ! برام اتفاق افتاد دقیقا یكروز قبل از نوشتنش حالا اگه حس سابق تو هم بوده گناه من چیه؟
اقرارمیكنم كه تو بهتر مینویسی راضی شدی؟ اگه جای خاصی برای اقرار مدنظر داری اونجاهم میام اقرارنامه مینویسم من برای دل خودم مینویسم خیلی مهم نیست كه دیگران بگن حرف من بوده یا كپی نوشته یكی دیگه دلم راضی باشه خداراشاكریم!
رضایتت رو اعلام كن منتظرم!
         
19 مرداد 1387 ساعت 14:42
کلا فضا مشترکه حالا تو میگی انصاف باشه انصاف! ولی خداییش...
سفر و جای خالی و همراه و ... همراه!!! و ... انتظار و ... خداوکیلی خیلی نامردی داری زیرسبیلیش میکنی!
میخوای اصلا یه جایی بنویسیمش و نظر بقیه رو بخوایم!!!
هان؟
صفا سرمست          
16 مرداد 1387 ساعت 15:29
همدل عزیز، سراغتو تصادفی پیدا کردم؛ عجب حسن تصادف زیبائی؛یه شعر ناب: حرف دل همه عاشقای مجنون وش؛ شرح عاطفه قدسی روحی لطیف به پدر! چه کمیاب!! و ساطور الماس گون کلام مولانا بر فرق خلق خفته این کاروان پای در گل...

قلبت هماره به یاد دوست
روحت همیشه به راه....
شهبانو...          
16 مرداد 1387 ساعت 07:49
چون از كلمه "همراه" استفاده كردم!!!؟؟؟؟
حسی كه از این شعربهت دست میده با حس انتقالی شعر تو اززمین تا آسمون فرق داره ... عزیز!
بابا یه ذره انصاف ....
         
15 مرداد 1387 ساعت 15:53
e...e...e...!!!
تقلب اون هم تو روز روشن!!!
نگو که وبلاگمو ندیدی!
29 اذر 86
یعنی چی اون وقت!!!! اقا قانون حق مالکیت معنوی پس چی میشه! حداقل زیرش یه برداشت ازادی مینوشتی!!!!
خوب ضایعت کردم اره!!! تا تو باشی دیگه برام تثلیث نیای!
         
15 مرداد 1387 ساعت 13:53
مرا عشق تو در پیری جوان کرد دلم را در غریبی شادمان کرد به آفاق شبم رنگ سحر داد مرا ایینه دار آسمان کرد خوشا مهری که چون در من درخشید جهان را با من از نو مهربان کرد خوشا نوری که چون در اشک من تافت نگاهم را پر از رنگین کمان کرد هزاران یاد خودش را در هم آمیخت مرا گنجینه ی یاد جهان کرد غم تلخ مرا از دل به در برد تب شوق تو را در من روان کرد وزان تب ،‌ آتشی پنهان برافروخت که شادی را به جانم ارمغان کرد مرا با چون تویی همآشیان ساخت تو را با چون منی همداستان کرد گواهی بهتر از حافظ ندارم که قولش این غزل را جاودان کرد شب تنهایی ام در قصد جان بود خیالت لطفهای بیکران کرد
سیما          
14 مرداد 1387 ساعت 17:24
خیلی قشنگ بودم عزیزم
موفق و شاد باشی
علیرضا          
14 مرداد 1387 ساعت 12:12
كمتر دیدم آدما قدر چیزایی رو كه داره بدون و به زبون بیارن

آفرین به تو
ساحل دریا !          
13 مرداد 1387 ساعت 13:56
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل دیوانه ی ما بود كه هم بر غم زد
         
8 مرداد 1387 ساعت 21:07
...
         
6 مرداد 1387 ساعت 14:44
تاریخ هم مثل هر چیزی دل خوش می خواهد. اما آدما باید دست كم تاریخ خود و خانواده خودشون رو بدونن تا بتونن واسه الان وآینده برنامه چینی كنن. من آرزو میكنم خدا سایه پدر رو ازسرت كم نكنه كه هیچ نگاهی دلسوزی توام با تعقل پدر نمی شه. پدر قوی و با درایت به نظر من بزرگترین نعمت خدا واسه هر خانواده ایه
kourush          
6 مرداد 1387 ساعت 14:03
زیباترین وبلاگی كه تا الان خوندم همین بود.

مطلبی كه در مورد پدر نوشتی و شعر لیلی و مجنونش
البته همیشه دختر خانواده نسبت به پدر عاطفه بیشتری داره تا پسر
برا همین هم پسرا تقریبا هیچ وقت قدر پدراشون رو نمیدونن
         
1 مرداد 1387 ساعت 09:47
بعد از مدتها متنی خوندم که منقلبم کرد
شاهی          
30 تیر 1387 ساعت 17:19
متن شما را خواندم برای بسیار زیبابود اما هنوز جا برای کار دارد
shirin          
30 تیر 1387 ساعت 16:43
yani ina az dele khodet omade bood biroooooooooooooon????akheeeeey ...azizaaaaaaaaaaaaam...ehsaso eshgh ast
         
30 تیر 1387 ساعت 15:46
ما همواره درگیر یک گفتگوی درونی مستمر در وجود خود هستیم که در صورت مثبت بودن، رفتارهای مثبت و موفقیت آمیزی را شکل‌می‌دهند و در صورت منفی بودن نتیجه‌ای جز رفتارهای منفی وشکست‌آفرین به دنبال نخواهند داشت. متاسفانه اغلب مکالمات و گفتگوهای درونی ما با خودمان منفی است و ارزش ما را زیر سئوال می‌برند. این کلام درونی ممکن است در برخی، آن‌چنان ناگوار و مخرب باشد که اعتماد به نفس‌شان را تضعیف و عزت‌نفس آنها را از بین ببرد، در حالی که گاهی چنان ضعیف است که حتی نمی‌تواند توجه‌ فرد را نیز به خود جلب کند.



ما باید روش شنیدن ندای باطن و گفتگوی درونی خویش را فرا بگیریم و به آن گوش دهیم و در صورت نیاز، آن ‌را با گفتگوی مثبت جایگزین کنیم. نجوای درونی خود را باید طوری مدیریت کنید که به طور پیوسته، تصویر ذهنی مثبتتان را تقویت کند. گفتارهای درونی منفی را در وجود خود متوقف نمایید تا قادر به برداشتن نخستین گام به سمت بهینه‌سازی تصویر ذهنی‌تان گردید. گوش‌دادن به صدای درونی و قضاوت باطنی، اولین اقدام هر فردی جهت بهینه‌سازی تصویر ذهنی و ارتقای سطح اعتماد به‌نفس خود می‌باشد.



یکی از نکات مهم در مدیریت نجوای درونی، استفاده از کلام و جملات تلقینی مثبت می باشد. کسی که دارای کلام مثبت است، فکر و عمل او نیزبهتر و مفیدتر از دیگران خواهد بود. زدن برچسبهای منفی بر روی خود و تائید آنها، برای شما مشکل آفرین خواهد بود بنابراین سعی کنید همواره از کلمات مثبت استفاده نماییدو هیچ گاه لغات منفی را در هنگام خشم و غضب به سوی خود و دیگران نچکانید، همان لغات و کلماتی که شما را به سوی تاسف درونی و افسردگی می‌کشاند. اگر شما خود را باور نداشته باشید، تلاش چندانی نیز در زندگی نخواهید کرد و بدون اعتماد به نفس در مسیر زندگی به گوشه‌ای پناه برده و بدون کوچکترین تلاش و پویائی منتظر بخشش زندگی می‌نشینید.



به نیروی وجود خویشتن و نفخه زیبای الهی درون خویش ایمان داشته باشید. این ایمان و اعتقاد، کمک زیادی به تحقق تصاویر ذهنی دلخواه شما خواهد نمود. اعتقاد به این امر که خداوند قدرتی دارد که هرچه را بخواهید می‌تواند تحقق ببخشد، شور و نشاط خاصی را به زندگی شما خواهد بخشید. پس سعی کنید با خالق بی‌همتای عالم، ارتباط داشته و با او راز و نیاز کنید و درخواست و دعای خود را برای تحقق تصویر ذهنی دلخواهتان همواره چندین نوبت در روز و برای روزهای متمادی با او مطرح کرده و تکرار نمایید.



         
30 تیر 1387 ساعت 15:44
مگه هنوز بچه ای دختر؟!!!!!!!!!!! پاشو
طیبه ع          
30 تیر 1387 ساعت 13:54
سلام عزیزم.خیلی قشنگ بود...............
__